‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله، سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله، سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۱۱/۱۳

آقایان! جام زهر هم دیگر افاقه نمی‏کند.


جلسه کميسيون مجلس سنای آمريکا برگزار شد و نظر عالی‏ترين مقام‏های امنيتی اين کشور اگر هيچ برای گفتن نداشت، حاوی دو نکته اساسی بود.  اول آنکه همه مقامات اين کشور متفق القول بودند که تحريم‏های اجرا شده عليه ايران، کار ساز بوده و دلايل خود را بر اساس کاهش ارزش نقدی ريال، افزايش بيکاری و در تنگا قرار گرفتن اقتصاد ايران در کل، بيان نمودند.
ابراز نگرانی آقايان از آمادگی و خواست بيشتر ايران در ضربه زدن به آمريکا و منافع آن چه در خارج و چه در خاک اين کشور، نکته دومی بود که قابل توجه می‏نمود.   در اين بين البته، عدم اطمينان آمريکا از نتيجه‏گيری اسرائيل در خصوص کارسازی تحريم‏ها و تعامل غير نظامی اين کشور در مقابل تکاپوی ايران برای دستيابی به خودکفايی هسته‏ای و آستانه صبوری اسرائيل در قبال ايران هم باز يادآوری شد، تا به عنوان يک گزينه، بر سر ميز تعاملات با ايران همچنان باقی بماند.
در خصوص مورد اول به راحتی می‏توان نتيجه گرفت که مقام‏های آمريکايی با اعمال تحريم‏ها، امیــدوارند که ايران نه از طريق اختلال در سطح دولت و يا انزوای دولتی ايران در جامعه بين الملل، که به واسطه فشار اجتماعی درونی بر سياستمداران تصميم ساز از پا در آید.  اين به معنای آن است که هدفمندی تحريم‏ها، بر خلاف گفته‏های پيشين دولت مردان آمريکایی، از همان ابتدا، مستقيما مردم ايران و زندگی روزمره آنها را هدف قرار داده است و با در تنگنا قرار دادن مردم اميد آن را دارند که ايشان بر دولت خود، برای دست کشيدن از فعاليت‏های هسته‏ای خود فشار از پايين بياورند.   به نظر اين مقامات در عالی‏ترين حالت ممکن، دست آورد خود را يک بهــار ايرانی فرض می‏کنند.
در برآيند مسايل ايران، غرب، مدت‏هاست که به اين خصيصه ايرانيان واقف شده که مردم اين کشور در تقابل با يک نيروی خارجی، اختلافات خود را کنار می‏گذارند و آستانه از خود گذشتگی ايشان، برای حفظ تماميت ارضی کشورشان بسيار بالاست. پس گزينه عدم رويارويی مستقيم، يا رودررويی در سايه را برای دستيابی به اهدافشان مناسب‏تر ديده‏اند.  ايجاد موقعيتی که نه تنها طبقات پايين دست، که طبقه متوسط را نيز تحت فشارهای کمرشکن اقتصادی بگذارد. سناريويی که شايد از آن طريق، مردم خود، دولت مردانشان را مجبور به نوشيدن جام زهری  بکنند؛ اما صحبت از آمادگی ايران در ضربه زدن به آمريکا نه تنها بر پايه اين واقعيت استوار است که طبيعتاً با عقب رانده شدن ایران به يک گوشه، ممکن است هرگونه عکس‏العمل پيش بينی نشده‏ای از خود بروز دهد و آمريکا (غرب در کل) نيازی بيش از پيش دارد تا برای اين گزينه آمادگی کامل داشته باشد، که به عقيده من نگرانی در جاهای ديگری هم رونمايی می‏کند و اين اخطار، در آن مجلس، سر آغاز برنامه‏ای چون هميشه پر هزينه از سوی مقامات امنيتی آمريکا بر علیه ایران خواهد بود.
با خروج نظامی آمريکا از عراق، در حالی که اراده ايران در آنجا همزمان با حضور نظاميان آمريکايی هم پر رنگ و غير قابل انکار می‏نمود از يک سو، يارگيری‏های ايران در افغانستانی که از حمايت کشورهای پاکستان و عربستان از بزرگترين عامل بی‏ثباتی اين کشور، يعنی طالبان حمايت کامل می‏کنند به ستوه آمده، قدرت اعمال تصميم ايران در سوريه، لبنان و نيروهای صاحب قدرت فلسطين و نفوذ ايران در آمريکای لاتين و در واقع پشت دروازه‏های دولت آمريکا، از سوی دیگر، برای اين کشور غير قابل تحمل است. اين آخری نفوذی است که اين روزها با راه‏اندازی شبکه اسپانيايی زبان ماهواره‏ای ايران، قرار است به سطح بالاتری هم ارتقاء يابد. هرچه نباشد، از يک جهت دولت ايران در توليد و پخش پروپاگاندا يدی طولا دارد و از جهتی ديگر جوامع آمريکای جنوبی، بنا بر آنچه از نظر تاريخی بر آنها گذشته، پتانسيل ضد آمريکايی بالايی دارند.
مسئله قابل توجه ديگر به قدرت رسيدن اسلامگرايان در غالب کشورهايی است که در پروسه "بهار اعراب" و  پس از رهايی از يوغ ديکتاتوری، خواهی نه‏خواهی، سياست‏های نه چندان دوستانه‏ای با اسرائيل در پيش گرفته يا خواهند گرفت و طبيعتا در اين راه يک مشوق بالقوه قدرتمند و استوره مبارزه با اسرائيل در منطقه، آخرين چيزی است که اسرائيل ( بخوانيد مسئول سياست خارجی آمريکا در خاورميانه) بتواند تحمل آن را داشته باشد. نقشه سیاسی منطقه خاور میانه عوض شده است و اسرائیل به خوبی این را درک می‏کند.
مجموعه اين عوامل، نه تنها برای دولت آمريکا خوش‏آيند نيست، که اين کشور را بر پافشاری هر چه بيشتر در مواضع خود نسبت به ايران ترقيب می‏کند.
به نظر می‏آيد از اين سويه که به قضايا بنگريم، در حال حاضر چه ايران دست از غنی‏سازی هسته‏ای خود بکشد و چه جز آن، تاثير چندانی بر سياست آمريکا نسبت به ايران نخواهد داشت و از اين بابت گزينه نوشيدن جام زهر هم، کمی دير شده است.
ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۷/۰۲

بمب اتمی به هر قیمت، اما چرا؟ ( بخش دوم )

یک بمب اتمی کافی است که تمامی اسرائیل را کاملا منهدم کند. اما همان بمب در دنیای اسلام فقط موجب خرابی خواهد شد..................این سناریو زیاد غیر قابل تصور نیست.(ایسنا- آیت الله رفسنجانی-14 دسامبر 2001)

اولین شکست روحانیت ایرن در مقابل قدرت های خارجی، به جنگ دوم ایران روسیه باز میگردد. زمانی که آنان به صورت جمعی حکم بر جهاد دادند و نظام سلطنتی ایران، بالاجبار با آنان همراهی کرد و پهنهء وسیعی از خاک مملکت بهای شکست در مقابل ارتش منظم و مجهز روسیهء تزاری شد و برای همیشه از دست رفت. این اولین تجربه درس خوبی برای آقایان بود ولی آخرین آنها نبود.

استقلال افغانستان از ترس لشکر کشی انگلستـان، استقلال بحرین بنا به خواست باز هم انگلستان و شاید از همه مهمتر اشغال نظامی ایران در میانهء جنگ جهانی دوم، با وجود اعلام بی طرفی از سوی ایران، توسط متفقین، برای ناظران روحانی مقیم این کشور که این سرزمین را کشور امام زمان میدانند، تداعی گر یک حقیقت بوده است:- اگر توان هجوم را نداری، برای بقا باید حداقل توان مدافعه داشته باشی- و روحانیت شیعه، با آن دستگاه عریض و طویل تاریخی خود، حافظهء مدون بسیار خوبی دارد.

در طول 8 سال جنگ ایران و عراق، حاکمیت نوپای مذهبی ایران، اگر هیچ نیاموخت، لااقل به زودی به این واقعیات پی برد که: محدودهء نیروی انسانی پایان پذیر است و حکم جهاد تاریخ مصرف دارد، سلاح هایش نه با تکنولوژی روز برابری دارد و نه خود سازندهء همان اندازی ایست که در دست مصرف دارد و در آخر تنها می توان پول نفت را در محدودهء زمانی مشخصی به جای مخارج روزمره و سرمایه گذاری های لازم، صرف هزینه های جنگی کرد.اهرم نیروهای تروریستی را هم که پرورده بود و از آنان به عنوان سوپاپ اطمینـان در مقابل کشورهای غربی متحد با عراق استفاده میکرد، با صرف هزینه های بالا، تنها به صورتی موردی و اغلب با گذاشتن چوب لای چرخ سیستم اسرائیل میتوانست بهره وری کند و البته این کار دردسرهای فراوان خود را نیز به همراه داشت. استفادهء گسترده و همه جانبه از شهادت طلبانی که کلیدی از بهشت در دست دارند، تنها زمانی میسر است که جمهوری اسلامی، در آخرین تقلای خود، چاره ای جز خودکشی نداشته باشد.

و اما برای جبران همهء این نواقص و برای اینکه به آن خودزنی از سر ناچاری نرسد، در اولین نمایهء پس از جنگ، شاهد تسریع در امر پژوهش های نظامی شدیم. هم در راستای سعی در بازپروری تکنولوژی وارداتی روسی-چینی (و گاهاً اروپایی) و هم تسریع در دستیابی به فن آوری هسته ای. اولی را برای استفادهء احتمالی و دومی را برای عدم استفادهء آن. در واقع ایران برای ایفای مجدد نقش ژاندارمی و سهم خواهی در منطقه ارتشی ( یا بهتر است بگوییم سپاهی!) مجهز ولااقل در حد مقایسه با ارتش اسرائیل لازم دارد و سلاح اتمی را می خواهد تا بسم اللهی باشد در مقابل حملهء احتمالی اجنهء کشورهای قدرتمند غرب.
در اینکه هدف مندی جمهوری اسلامی،به خصوص با روشی که ایشان از تعامل با ملت و جامعهء بین الملل دارند، در سمت و سوی داشتن حداقل یک بمب اتمی است، به هیچ وجه شکی نیست و به نظر میاید برای ادامه به زیست آن، این سلاح یک الزام لاجرم است.
جمهوری اسلامی بدون بمب اتم هرگز نمیتواند بر سر میز مذاکره با دولت های غرب بنشیند و از پای آن بازندهء کامل برنخیزد. چرا که شرایط دول آن سوی میز یکی تعطیل چرخهء تولید سوخت هسته ای است، دیگری عدم حمایت از گروه های تروریستی و بیش از همه گروه های مسلح در جبههء مقابل اسرائیل و همچنین دست کشیدن از دخالت در امور داخلی کشورهای منطقه است. تنها با رعایت این پیش فرض هاست که" گروه پنج بعلاوهء یک"(1+ 5: آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا و با مشارکت آلمان) به نمایندگی از جهان، ایران را دارای شرایط مناسب برای برقراری مراودات معمول میتواند بشناسد، معادله ای که چنانچه ایران به آن تن دردهد، درست مانند خلع سلاح کردن خود در مقابل جهانی است که نه تنها در سی سال گذشته به هر طریق ممکن به جنگ طلبیده بلکه قدرتمند ترین آن دشمنان در حال حاضر، تقریباً از هر چهار جهت جغرافیایی، او را در محاصرهء مستقیم نظامی دارد.
اگر چنانچه بایسته است، به تفاوت حقیقت و واقعیت معتقد باشیم و در این راستا بپذیریم که حق آن بود که جمهوری اسلامی در تمامی سی سال گذشته، میتوانست بدون قدم نهادن به این دایرهء پر خطر، مسیر سیاست خارجی خود را به گونه ای دیگر ترسیم کند و باز هم قدرتی بلامنازع و البته صلح جو در منطقه درنظر گرفته شود و در همان راستا سهم خود را از منافع اقتصادی منطقه و با سیاست های موازی با مصالح خود داشته باشد؛ اما واقعیت اگر درست در مقابل این حقیقت نباشد، لااقل به هیچ وجه با آن همخوانی ندارد. جمهوری اسلامی چه در تعامل با مردم خود و چه در قالب جهانی ، با سمبلیسم ضد امپرالیستی و افراط در موضع اسلام جهانی است که برای خویش موجودیتی تعریف کرده است. این حاکمیت تنها زمانی میتواند از این چهارچوب خارج شود و به دست تروریست هایش به جای اسلحه گل بدهد که مطمئن باشد پس از آن بابت این همه دردسری که تا کنون درست کرده، سیلی نخواهد خورد و البته تروریست هایش را هم تا روز مبادا میتواند برای خود نگه دارد.
اگر اسرائیل امروزه به هر وسیلهء ممکن میخواهد ایران به سلاح هسته ای نرسد به دلیل ترس محو جنون آمیز کشور خود از نقشهء جهان نیست. چنانچه یک ایران هسته ای با سران کشورهای غربی به گفتگو بنشیند و پیش فرض آنان همچنان عدم خصومت حزب الله با اسرائیل باشد، آنگاه برای شرایط صلح اعراب هم پیش فرضهایی در نظر گرفته خواهد شد که نه تنها اسرائیل باید به آنها تن دردهد بلکه در این بین بسیاری از منافع این کشور هم قربانی خواهد شد. مضاف بر آن جمهوری اسلامی با خیال آسوده از آنکه گزینهء حملهء نظامی به ایران برای همیشه منتفی میشود به راحتی میتواند هم نقش میانجی صلح خاورمیانه را بازی کند و هم به جاه طلبی های خود وسعت ببخشد. رویایی که در صورت احقاق، سعادت مطلق را برای رهبران آن درپی خواهد داشت.
از خاطرمان دور نشود که ایران با در اختیار داشتن تنها یک بمب اتم و چنانچه در خطر انقراض قرار داشته باشد، نیازی به پیروی از آن سخن آیا الله هاشمی رفسنجانی ندارد. برای درهم ریختن نظم جهانی و از پا در آوردن اقتصاد آن کافی است آن تنها بمب را جایی در میانهء کشورهای تولید کنندهء نفت خاور میانه ، جایی چون شمال عربستان و یا حتی جنوب ایران منفجر کند تا نفت آن برای سالهای طولانی رادیواکتیو و بلااستفاده شود. شاید سیستم چتر دفاعی موشکی آقای اوباما(
هشدار آمریکا به ایران-کلینتون از ایجاد -چتری دفاعی -برفراز خلیج فارس سخن گفت !) بیشتر عکس العملی به این تفکر باشد تا دفاع از هر چیز دیگری.
چنانچه ایران تا برخورداری از سلاح اتمی فاصله ای چند ساله داشته باشد و چنانچه در نشست آیندهء" پنج به اضافهء یک" تحریم هایی کمرشکن برای ایران در نظر گرفته شود(آمریکا پیام محکمی برای ایران فرستاد (ترجمه)) آنگاه میتوان در نظر گرفت که رژیم ملایان برای ادامهء بقا به معجزه ای نیاز خواهد داشت، اما اگر این فاصله بسیار کوتاه تر از آنچیزی است که تصور میشود، نه تنها باید انتظار تغییرات عمده در معادلات و نظم جهانی و به خصوص خاور میانه را داشت، بلکه مردم ایران نیز برای تحقیق حقوق خود، راهی بسیار دشوارتر را در پیش رو خواهند داشت.
آینده به این پرسش ما به روشنی پاسخ خواهد داد.





ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۶/۰۴

بمب اتمی به هر قیمت، اما چرا؟ (بخش اول)

آنچه را که میشود از مستندات رفتاری حاکمان جمهوری اسلامی به وضوح برداشت کرد، آن است که در خصوص دستیابی به بمب اتمی، حاضرند دنیا و دین خود را به چوب حراج بزنند. اینکه فعالیت‌های غنی‌سازی ایران در فضایی کاملاً مخفیانه انجام میشد تا آنکه توسط عوامل نفوضی سازمان مجاهدین و در جهت تضعیف دولت اسلامی با ارائهء سند در واقع< لو‌> رفت، خود اولین و بهترین نشانه بر نداشتن برنامهء مسالمت آمیر هسته‌ایست. گرچه در اینجا تأئیدی بر آن عمل مجاهدین نداریم.

اینکه در دولت نهم، با آماده سازی دولت و جابجایی پست‌ها و مسئولیت‌ها به افراد‌ِ بیشتر سپاهی، و حذف موارد قانونی دست و پاگیری که دخالت‌های مجلس و یا ارگان‌های مردمی را در مراحل اجرایی می‌طلبید و دولت را به زحمت می‌انداخت ( مانند برنامه و بودجه) و به طور کل آنچه که پس از کودتای انتخاباتی به وضوح و علناً رونمایی کرد و از آن به حذف جمهوریت نام برده میشود و اهل قلم و تفکر از آن به حکومت اسلامی یاد میکنند، برخوردهایی که پس از انتخابات با مردم شد و میشود را، همه و همه میتوان در همان راستا بررسی کرد.

بمب اتم

انفجار اتمی


علت اینکه آمریکا، به جای ایران، دست به حمله همه جانبه به عراق و افغانستان زد را میشود در دو عامل جستجو کرد:

اول: منافع آمریکا در ابقای حکومت ایران است، اما حکومتی کنترل شده- برای هضم این مورد شاید به دستگاه هاضمهء قوی احتیاج داشته باشیم-

دوم: ایران در عرض چند سال گذشته قوی ترین سیستم تدافعی غیر قابل تشخیص جهان را به وجود آورده است: تروریسم اسلامی بین الملل.

(بخش اول را اجباراً باید به خلاصه بررسی کنیم. گرچه اگر میتوانستم از خیر توضیحات آن می‌گذشتم، چرا که آنچنان در پیچیدگی‌های سیاسی گمراهمان میکند که گاهی راه خروج از آن را نخواهیم یافت، اما به دلیل اینکه به آن اشاره شده اجباراً هم باید برایش دلایلی ارائه شود. واقعیت اینکه دوست دارم فرصتی دست بدهد، تا با جمع‌ آوری مستندات کافی، مقاله ای تفصیلی بر آن بنویسم. تا آن روز...)

وجود حکومت ایران، از چندین نظر، به منافع و سیاست‌های نوین آمریکا کمک‌رسانی می‌کند. به طور خلاصه، بدون وجود ایران و نوع حکومتش برای آمریکا غیر ممکن بود تا بتواند با توسل به مقابله با اسلامگرایی افراطی، حساس‌ترین قوانین مربوط به آزادی‌های فردی و اجتماعی کشورش را در جهت کنترل آنان تغییر دهد. نمی‌توانست تا به امروز به حمایت بی‌چون و چرای خود از اسرائیل ادامه دهد.- آن هم در زمانی که به دلیل رشد فن‌ آوری اطلاعات، روش‌های غیر انسانی صهیونیسم برای رشد و نمو به تمام جهان نمایانده میشد- نمی‌توانست با ترساندن اعراب از تاثیر روند تفکر اسلام ایرانی، چندین میلیون دلار اسلحه را به جهان عرب بفروشد. نمیتوانست سناریوی القاعده را نوشته، نهایتاً دست به حمله مستقیم به خاور میانه زده و کنترل منابع نفتی تقریباً تمامی این منطقه را در دست بگیرد. نمیتوانست در راستای کوتاه کردن دست روسیه، جایگزین و سرپرست کشورهای منطقهء آسیای نوین شود.نمی‌توانست در جهت ایجاد بازار فروش بی‌دقدقه، به جمع آوری دیکتاتورهای منطقه، آن هم چه باسیاست پشت پرده و یا علناً و قهر آمیز، به این سادگی توفیق حاصل کند و صدها مورد دیگر که دراینجا هم به دلایلی که در بالا ذکر کردم و هم عدم تاثیر در موضوعیت این مقوله از شرح آنها معذورم.

نیروهای تازه آموزش دیدهء حاکمان ایران

نیروهای تازه نفس بسیج


و اما مورد دوم؛

جمهوری اسلامی در ابتدای شکل گیری خود و در راستای آرمان‌های انقلاب، مانند هر انقلاب دیگری، یک سری باورهای خام و ایدیولوگ‌های نهادین داشت که از جملهء آنها بحث صدور انقلاب و انتشار عدل اسلامی در جهان، به خصوص جهان اسلام بودند. بر مبنای همین باور انقلابی بود که نخست و در همان ابتدای کار ایران متوجه برادران دینی در فلسطین شد. گرچه شواهد حاکی است که رابطهء روحانیون ایران با شیعیان لبنان به سال‌ها پیش از انقلاب باز میگردد، اما مداخلهء رسمی ایران از پس از انقلاب شروع و آغازی بر پروسه‌ای شد که بعدها مبدل به اصلی‌ترین سلاح تدافعی لبنان، فلسطین و خصوصاً ایران شد. گرچه ایران در همان ابتدای کار همان تعامل را با افغانستان هم در پیش گرفت، اما به دلیل نفوض چندین کشور دیگر و چند ملیتی بودن فضای افغانستان، هرگز آن توفیقی را که در غرب خاورمیانه بدست آورد، در افغانستان نصیبش نشد. گرچه تجربهء آن بعدها در بسنی و هرزگوین، شاید یکی از عوامل توفیق ایران در آن خطه بود. پس از چندی و به نصیحت آیت الله خمینی، کمک های مالی و بدون نظارت ایران جهت دیگری به خود گرفت. قرار بر این شد که به جای حمایت گروه‌های موجود، نخبگان آنان را پرورش داده و پس از آمادگی، در سطوح بالای رهبری جایگزینشان کنند. راه‌کاری که پس از اندکی، باعث کنترل بی‌چون چرای ایران بر شبکهء مقاومت لبنان و فلسطین شد. نیروهای ایرانی که در این دو کشور خدمت کرده بودند و آنانی که درافغانستان به کمک مجاهدین افغان با شوروی به مقابله برخواسته بودند، با رشد سپاه، وزارت اطلاعات و تجربه اندوزی نهادهای مربوطه روز به روز بر پیچیدگی‌های عملیاتی و رفتاریشان افزوده شد، تا جایی که ایدهء پرورش نخبگان در سطحی چنان وسیع دنبال شد که هرگز پیش از آن در جهان سابقه نداشت و پس از چندی شبکه جاسوسی ایران را به قول یک تحلیل‌گر انگلیسی، در رتبهء چهارم جهان و درست پس از موساد قرار داد. تا اینجای کار هیچ ایرادی ندارد و از لحاظ امنیت ملی باید ستوده هم باشد، اما همچنان که انقلاب اسلامی از آرمان‌های نسل اول خود دور و دورتر میشد، در راستای آن، عملکرد این دستگاه‌های پیچیدهء اطلاعاتی‌ِ جهانی شده هم از آرمان و اصول انقلاب فاصلهء بیشتری میگرفت. چنانچه در رویارویی با مسائل داخلی، چهرهء خشن شده و از دست رفتهء آن با ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای نمایان شد، چهرهء خارجی‌اش را با بمب‌گذاری‌های مکرر در عراق و گوشه کنار جهان میتوان هنوز شناسایی کرد.

برگردیم به اصل موضوع، روش تربیت نیروهای چریکی و کارآمد نظامی، تا آنجا که شخصاً به چند مورد از آن برخورد کرده‌ام و یا در طول این چند سال هر از گاهی در مطلبی خوانده یا در گوشه‌ای از جهان مشخص شده، به این صورت بوده که نیروهای کارآمدی که ترجیحاً در افغانستان یا لبنان حضور داشته‌اند را تحت آموزش‌های رتبه یک در سطح جهان و با صرف هزینه‌های زیاد، مبدل به مامورانی درجه یک می‌کنند که از آنان به عنوان راس هرم نیروهای ترور استفاده میشود. اینان خود به تربیت نیروهای هوشمند خارجی، که یا به ایران آورده شده‌اند و یا در کلاس آنان در کشور دیگری شرکت دارند، می‌پردازند. چرخهء نیروهای ایرانی معمولاً و به جز در موارد خاص در همین محدوده تکرار میشود و اما این نیروهای خارجی تعلیم دیده هستند که مامور رفتن به کشورهای دیگر و تشکیل چرخهء مشابه‌ای هستند. این چرخه‌ها و با حداقل اتصال به یکدیگر، گرچه گاهی هیچ مورد تشابهی در آخر با هم ندارند، اما نهایتاً یک هدف را دنبال میکنند و قابل هدایت هستند. هدایتی که کلید فرمانش در دست عوامل حاکم بر ایران است.

امروزه این دیگر برای غرب مسئله‌ای ثابت شده است که نباید بی‌جهت وقت خود را در ارتباط دادن ایران به فلان انفجار یا بمب گذاری در نقطه‌ای از جهان تلف کند. تجربه به آنان ثابت کرده است که حتی پس از دستگیری عوامل این گونه عملیات تروریستی، عامل مثلاً اهل سودان است که مدتی را در زئیر بوده و آنجا با گروهی اسلام گرا که رهبرشان اهل ترکیه است، همکاری میکرده است. آنان به خوبی میدانند که برای ریشه یابی دستور ایران در این عملیات، اگر چند سالی وقت بگذارند و میلیونها دلار خرج کنند، دست آخر هیچ دلیل محکمه پسندی برای زیر سوال بردن ایران به دستشان نمی‌آید.( شاید ماجرای بمب گذاری و سقوط هواپیمای پن-ام در لاکروبی، مثال خوبی باشد).

تا اینجا به نظر می‌آید که جمهوری اسلامی با این سلاح غیرقابل تشخیص بتواند آسوده خاطر باشد که موجودیتش از طرف هیچ کشور دیگری به چالش کشیده نخواهد شد، (چنانچه در اواخر دوران دولت بوش و هنگامی که دولتمردان کابینه‌اش می‌خواستند از فرصت باقی مانده استفاده کنند و با حمله به ایران، هم این کشور را به زانو در آورند، پروژهء اتمی‌اش را تا مدتها و شاید برای همیشه عقیم کنند و هم برگ برنده‌ای برای حزب خود در انتخابات پیش رو داشته باشند، تنها چیزی که تمام معادلات آنها را بر هم می‌زد، ترس از ترور جهان گیری بود که ممکن بود با پرتاب اولین بمب‌های آمریکا، مدارس، کلیساها، مراکز خرید و غیرو را در سرتاسر جهان و هر کجا که آمریکا گوشه چشمی بدان داشت، را با انفجارهای گسترده، به صحنهء جنگی خانگی مبدل کند. - برای بررسی نقطه نظر آمریکا در این خصوص و در آن زمان، ده‌‌ها ویدئو در you-tube موجود است-.

آمریکایی‌ها به یک ٩-١١ دیگر احتیاجی نداشتند و از خیر حمله به ایران نیز گذشتند. )

ولی واقعیت چیز دیگری است. ( در بخش دوم به علل احتیاج ایران به سلاح اتمی و پیامدها و منافع آن میپردازیم و سعی بر پیش بینی رفتاری ایران_آمریکا، پس از اتمی شدن ایران خواهیم کرد)
ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

دادگاهی اعضاء سفارت ها، اهداف و دلایل آن



با شروع دور دوم به اصطلاح، دادگاهی های عوامل آنچه از جانب حاکمیت ایران آشوب های اخیر، نامیده شده؛ چیزی که بیش از همه غیر معمول مینماید، در مذان اتهام قرار داشتن سه تن از اعضاء سفارتخانه های فرانسه و بریتانیا است (حسین رسام،خانم نازک افشار و یک فرانسوی به نام کلوتید ریس). دولت ایران پیش از این نیز در یک اقدام غیر مترقبه، تعدادی از کارمندان ایرانی سفارت بریتانیا را به اتهاماتی مشابه دستگیر کرده بود. اما پس از آن بنا بر فشارهای همه جانبه از سوی دولت بریتانیا از یک سو و اتحادیهء اروپا از سوی دیگر، اجباراً تن به آزادی آنان داد. اما این بار همان بازی به نوعی دیگر در حال تکرار است. تا اینجای مسئله برای همگان مشخص و از لحاظ قوانین بین الملل، البته امری است عادی. اما آنچه ذهن را مشغول میکند اینکه اصولاً آن دستگیری ها، این محاکمات و آن آزاد نمودن کارمندان، در کدام دایره از منطق محدود و قابل بررسی هستند و اینکه آیا این روش اعمال شده از سوی حاکمیت کودتاگر درایران، تابع منطقی هست یا خیر. پاسخ به این سوال در عین کوتاهی، کمی پیچیده مینماید؛ که آن هم به دلیل روش های پیچیده ای است که در جمهوری اسلامی، روابط، چه خارجهء آن و چه داخله اش به تعریف در می آید. اینکه چگونه و چرا جمهوری اسلامی این روش را در سرلوحهء حکومت خود قرار داد، البته از موضوع بحث خارج است؛ اما عملکرد و تأثیرات آن دقیقاً آن چیزی است که موضوع بحث ما در اینجاست. با آغاز اعتراضات مردمی نسبت به نتایج اعلام شدهء آرا، درست یک روز پس از انتخابات دور دهم ریاست جمهوری در ایران و به موازت آن، دو گروه از فعالان سیاسی جهان تمام حواس خود را به این امر معطوف کردند: خبرگزاری ها و سیاست مداران دولتی. (البته گروه های دیگر هم بودند و هستند که مشتاقانه این حرکت را دنبال میکنند، اما بدلیل کم رنگ بودن نقش آنان در اعمال سیاست های ایران و موضوعیت گفتار، از اشاره به آنها خودداری می کنیم). نقش خبرگزاری های خارجی به دو دلیل عمده، برای حاکمیت دارای اهمیت است: 1- وجههء جهانی ایران در تضاد با غرب، که همیشه از مظلومیت خود و شیطنت های جهان غرب در راستای اقدام در راه براندازی و یا تضعیف جمهوری اسلامی، در جهت دعوت مردم به صبر و استقامت در مقابل تنگناها و کاستی ها در داخل، از یک سو سود برده و از سویی دیگر خود را حکومتی به معنای واقعی اسلامی و عادل در سطح جهان معرفی نموده، که این امر برایش تا کنون، طرفداران فراوانی در سطح دیگر کشورهای اسلامی به صورت عام و مسلمانان تحت فشارهای اقلیتی ِ قومی-مذهبی در تمامی جهان به گونهء عام، گرد آورده است. برای چنین حاکمیتی، البته، خدشه دار شدن این وجوه به معنای از دست رفتن اعتماد ملی و کمرنگ شدن و حتی بی رنگ شدن ظاهر اسلامی و پرچم داری حاکمیت قدرتمند اسلامی، در سطح جهان میتواند باشد و هزینه ای بسیار بالا بر دوش 30 سال تبلیغات همه جانبهء نظام به حساب می آید. 2- از سویی دیگر و به صورتی قابل لمس تر، در طول این اعتراضات، خبرگزاری ها ، شبکه های ماهواره ای و شبکه های اینترنتی اجتماعی ( که ما همگی را در دسته بندی عام آن، خبرگزاری می خوانیم)، به وسایلی برای هماهنگی و ارگانیزه کردن فعالیت ها و ارائه راهکارهای خودجوش مرد، مبدل شدند و این به مذاق دولتی که در جهت جلوگیری از این اقدامات، به هر وسیله ای متوسل شده بود، به هیچ عنوان خوش نیامد. از سویی دیگر سیاست مداران دول خارجی، که منافع آنان چه در منطقه از لحاظ سیاسی و چه بدلیل منابع انرژی موجود در خود ایران، خواسته یا ناخواسته، با سیاست های اجرایی ایران پیوندی غیرقابل انفاک دارند، به گونه ای مضاعف توجه خود را به ایران و تحرکات داخلی آن معطوف کردند. این بخش از اقدامات، گفتارها و تعاملات مابین ایران و جهان البته بسیار پیچیده تر از بحث این مقاله است، اما آنچه که قابل بررسی است، دلایل مختصری در محدودهء واکنش های اخیر است. جمهوری اسلامی در اکثر طول عمر سی سالهء خود، از گروه های اسلامگرا به شدت حمایت کرده است و کمترین پیامد آن برای ایران تشکیل یک دیوارهء جهانی در مقابل تعارضات احتمالی غرب به خود و برای غرب، رشد بی رویهء گروه های تروریستی و همچنین جلوگیری از روند شکل گیری طبیعی ِ کشوری به نام اسرائیل بوده است. لذا با کشوری که به دلیل داشتن هزاران عامل تعلیم دیده در سرتاسر جهان نمیتوانند با اعمال روشهای نظامی برخورد کنند و نیز تعامل با آن با تمامی منافع سیاسی و اقتصادی آنان در تضاد است، البته هرگونه چرخشی در سطح مدیریت و حاکمیت، برای جهان غرب حائز اهمیت بوده، احتمال بهبودی، (هر چند اندک )را از آن لااقل در سطح تعاملات مرسوم با ایران، میتوانند داشته باشند. در جمهوری اسلامی و در سطح مدیریتی آن، البته آنچه واقعیت دارد آنکه برای رسیدن به مقاصد، اخلاقیات جایگاه چندانی ندارند؛ لذا با توجه به وابستگی حکومت های خصوصاً غربی، به آرا و افکار عمومی مردمشان، پاشنهء آشیل این حکومت ها نارضایی عمومی و توقعات مردم در جهت حفظ امنیت و منافع خود از دولت ها می باشد. چیزی که جمهوری اسلامی آن را به خوبی درک کرده است. همانگونه که برای یک ایرانی سرنوشت هموطن خود نسبت به اتباع بیگانه ارجحیت دارد، اروپاییان نیز هر چند نسبت به ایرانیان آزادیخواه مهر ورزی نمایند، نهایتاً امنیت یک هموطن یا شخصی که مستقیماً در حال خدمت به کشورشان است، برایشان ارجح است؛ هر چند این خدمات از سوی یک بیگانه و بابت مزد انجام پذیرد. حاکمیت ایران که از اطلاع رسانی آزاد در سال 57 به خوبی در راستای به پیروزی رساندن انقلاب استفاده کرده است و به عظمت آن آگاه است، این بار نمیتواند خطای شاه را تکرار کرده، فعالیت های بدون کنترل و سانسور تلوزیون نوپای بی بی سی را تاب آورد. دستگیری کارکنان سفارت انگلیس در ابتدای امر، به واقع نوعی گروگان کشی جهت جلوگیری از فعالیت رسانه ای ِ بی بی سی در خصوص به تصویر کشاندن گستردهء اعتراضات مردمی ایران بود( هر چند به صورتی غیر اخلاقی) و پس از آن نشانه ای برای حاکمان غرب نشین جهان که چنانچه به آتش این اختلافات نفتی بریزند و یا در صدد یاری رساندن به جبههء مقابل شوند، آنان میتوانند همین اندک سازگاری خود را نیز دریغ کرده منافع آنها را بیش از پیش در منطقه به مخاطره بکشانند. البته آن موضوع پس از رای زنی های پشت پرده تا حدودی برطرف شد. دولت ها یکی پس از دیگری اعلام کردند که در مسائل داخلی ایران دخالتی نمی کنند و درباره اش نظری نمی دهند و تنها و آن هم برای راضی نگه داشتن افکار عمومی داخلی خود، به نصایح بشر دوستانه بسنده کردند.مسئلهء بی بی سی اما، کمی مشکل تر بود، این رسانهء غیر دولتی، به طور مستقیم با درصدی از مالیات سالانهء مردم کشور بریتانیا اداره میشود و دولت عملاً بر نحوهء خبررسانی آن کنترلی ندارد و شاید تنها کاری که بتواند بکند( آن هم در خفا و غیر رسمی) درخواست کمی تعدیل در عمل کرد است که آن هم معمولاً در سطح جامعه برملا شده به افتضاحی برای دستگاه های امنیتی مبدل میشود و تقریباً غیر عملی است. ظاهراً این امر هم به ملایان ایران در حد توان توضیح داده شده باشد، چرا که بازداشت شدگان یکی پس از دیگری تبرئه و آزاد شدند. اما چرا اکنون و دوباره ماشاهد بازداشت و این بار دادگاهی افرادی مشابه هستیم؟ شاید دلیلش را بتوان در واکنش رهبران جهان به عملکرد دولت در راستای برپایی ِ خیمه شب بازی ِ دادگاهی های گروهی جستجو کرد، چیزی که آنقدر شور بود که به قولی خان هم متوجه شد. این حرکت گرچه نهایتاً چاره ای جز تبرئهء هر سهء این افراد ندارد و حاکمیت فی الواقع نمیتواند خود را به دلیل حتی واقعی ِ دستگیری یک جاسوس خارجی به چالشی بیش از آنچه با آن دست و پنجه نرم میکند بکشاند، اما در حال حاضر و باز هم به روشی غیر اخلاقی، دولتهای خارجی را مجبور به دنبال کردن سرنوشت این سه تن میکند و اجباراً و طبیعتاً توجه جهان را از آن یکصد تن دیگر منحرف مینماید. همانگونه که پیشتر آمد، سرنوشت این سه تن برای مردم اروپا و قهراً آمریکا، بسیار پراهمیت تر است تا هر ایرانی دیگر و تأمین امنیت آنان از سوی دولشان برتری دارد به امنیت تمامی جهانیان. چیزی که در ایران ما درست در خلاف این واقعیت طبیعی بدان عمل میشود و البته تمام خواستهء حاکمیت کودتا را در جلوگیری از فشارهای خارجی در حذف مخالفان خود، کاملاً تأمین مینماید( هرچند کاملاً غیر اخلاقی).
ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۵/۱۰

دستبردی به بزرگان...

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برسان

آن کس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بســی خفته نمانـد

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب عجـــل از گنبـد مینـــا برهــاند

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهــــل مرکـب ابدالــــدهر بمـاند

"آن کس که نداند و نخواهد که بداند

چون تـرکهء بیداد شود! هجوه بخواند!"

*************************************

پ.ن :

البته بنده از دوست عزیز، استاد راثی پور، خواهش کردم که ایشان هم مصرع آخر ِ بیت اول را به ذوق خود راهنمایی کنند، که ایشان هم طبق معمول بی تکلف این خواهش بنده را پذیرفت و چنین سرودند:

آن کس که نداند و نخواهد که بداند

از فتـنهء ابلیـس رهایـــی نتواند !


ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۵/۰۸

الگو آیا الگوی شاه عباس است؟

... داشتم پیش خودم مسائل این روزگار را سبک سنگین می کردم که نمی دانم چرا به یاد زندگی نامه شاه عباس صفوی افتادم :

قزل باش ها، که شاه اسماعیل اول به کمک و پشتوانهء آنها، صفوی را پایه گذاشت، و از آن پس جز مزیت خویشاوندی، در تمامی ارکان حکومتی جاگیر شده بودند و مملکت را به سبک هزارفامیلی می گرداندند؛ در زمان حکومت شاه محمد خدابنده، ابوی شاه عباس، سوای این که دیگر اصل شاه سونی را در عمل فراموش کرده بودند، شاهان را نیز در راستای دسترسی به قدرت بازیچهء بازی گردانی های خود می نمودند. هر کس لـلهء هر شاهزاده ای بود، برای رساندن ِ ((آدم)) خود به تخت، یا سر به شورش میزد یا فتنه هایی می کرد خانمان سوز. چنانچه در این بازی های قدرت گردن ِ حمزه میرزا، برادر بزرگ شاه عباس به دست سلمانی اش بریده شد و مادرش را از خوابگاه خود، در حالی که در آغوش همسرش، خدابنده بود، از حرم بیرون کشیده شمشیر آجین کردند....


....این شد که شاه عباس، پس از اندکی که به تخت رسید و دستی بر آتش گرفت، اندک اندک، تمامی سران قزل باش را به سرای باقی فرستاد و جوانان و غیر ترکان را بر کارهای گران گمارد. تا جایی که فرماندهء کل ارتشش یک ارمنی شد و سپاه محبوبش از تاجیک ها( ایرانی ها، فارس زبان ها) و اعراب و اکراد تشکیل شدند.و توانست کم کم با همین سیاست تنها تصمیم گیرندهء سیاسی و حتی اجتماعی ایران شود. به معنایی، دیکتاتوری شد، تمام عیار. حال از آن قدرت مطلقه اگر در جهت بست امنیت و ثروت ایران استفاده کرد، بحثی است سوا و شاید از خوش شانسی های تاریخ این مرز و بوم. چه، به گواه تاریخ و تاریخ نویسان، این خوش شانسی دیگر هرگز، نه در ایران، که در هیچ کجای جهان دیده نشد.


این ها را که از نظر گذراندم یک لحظه به ذهنم آمد که در این پریشان روزگار ما، آیا کسی هست که درسی از تاریخ گرفته و می خواهد شاه عباس وار از شر قزل باش ِ نسل اولی های ِ انقلاب خلاص شود و نگران مزاحمت آنهاست در بدست آوردن قدرت؟ و آیا قزل باشان زمان، به این مهم آگاه شده اند که در تکاپوی حفظ سر و فرزندند؟ و آیا هر دو گروه نمی دانند که در این روزگار دیگر به مردم رعیت نمی گویند؟

امیدوارم که بدانند و ذهن من هم، تنها دچار پریشانی و بدبینی شده باشد...
ادامهء مطلب-b

نوشتاری بر نقد جنبش ایران و پیشنهاد راه کاری بر آن



با توجه به اعتراضاتی که نسبت به احتمال – قریب به یقین- تقلبات انتخاباتی در چند هفتهء گذشته از جانب اکثریت طبقهء متوسط و نخبگان سیاسی کشوردر جریان است و حتی جمع روحانیونی که نسبت به احتمال تغییرات پایه ای در اساس جمهوری اسلامی دغدغه های گاه عمیقی دارند را نیز وارد این کشاکش کرده، واکنش های مردم ایران، حتی همان هایی که در یک تظاهرات واحد شرکت می کنند، از طیف بسیار آرام تا انفعالی ِ افراطی گسترده است. البته عمده ترین دلیل آن را می توان عدم وجود یک تشکل هماهنگ کننده دانست. چیزی که فقدانش در این اعتراضات به شدت مشهود است....


...گرچه همه نگاه ها عموماً به سمت آقای موسوی است، ولی حضور ایشان شاید به دلیل محدودیت هایی که برایشان به وجود آمده، آنقدر محدود بوده که نتواند تاثیری مدیریتی بر وقایع داشته باشد. گرچه نباید فراموش کرد که حد اقل، تا همین اواخر، خط کشی های سیاست های کلان را ایشان تعیین کرده اند؛ اما این چیزی نیست که در اینجا مورد نظر ماست.

با اعلام نتایج آرا، آنچه واقعیت دارد آن است، که درصد قابل توجه ای از شرکت کنندگان، در این دوره از انتخابات بهت زده شدند. و چرا که نه. ریاضیات سیاسی، همه دال بر این بود که مشارکتی چنین گسترده، تنها به یک دلیل، و فقط یک دلیل تحقق پیدا کرد و آن هم در راستای جلوگیری از انتخاب مجدد رییس جمهوری بود، که چهار سال زمام داری دولت اش، سراسر یا جای علامت سوال داشت و یا بر خلاف عرف سیاسی و حتی گاهی مصالح ملی عمل کرده بود. و کشتی بی لنگری را می مانست، که همهء آن اقشار جامعه را که با شعارهای عموماً غیر واقعی نمی شد دل خوش کرد، به فعالّیّت انداخت تا مهارش کنند. که به قول یکی از خودی های ایشان (جناب محسن رضایی) ، راهی که او می پیماید جز به پرتگاه، انجامی ندارد.

و اما اینکه چرا با وجود تمام این نواقص در برنامه های اجرایی و مدیریتی او، برخی به شدت از عملکردهای ایشان حمایت می کنند، و این حامیان در پی چه دست آوردی هستند هم، از موضوع بحث ما خارج است.

چیزی که بیش از همه، مشخصاً در تمام این چند هفته خودنمایی می کند، این است که در گروه آقای احمدی نژاد، بر خلاف نوع مدیریتش بر دولت، نظم فوق العاده ای وجود دارد. آنها دقیقاً و بدون اشتباه دارند سطر به سطر ِ کتاب – چگونه کودتای نرم کنید و دستورالعمل های احتیاطی، چنانچه کودتایتان لو رفت – را انجام می دهند. چه نحوهء اعلان آرا و چه برخورد ِِ نظامی و همه جانبه ای که با معترضان کردند، نشان دهنده این نظم است. اگر به این فکر باشیم که چون ایشان در راس قدرت اجرایی است، توانسته از این امکانات بهره مند شود،به نظر صحیح نمی آید. البته این حرف به نوبهء خود کاملاً اشتباه نیست؛ اما صرف داشتن صندلی ریاست و تعدادی هوادار، هر چند از لحاظ تعداد، فراوان و هر چند سینه چاک، دلیلی بر اجرایی کردن این امکانات نیست. کما اینکه پیش از این ، در دورهء آقای خاتمی و یا حتی دراین روزها، آقایان موسوی و تا حدی کروبی نتوانسته اند. گرچه شاید این ایراد می تواند موجه باشد که خاتمی میانه رویی بود که معتقد به دیالوگ بود و دو نفر آخر هنوز قدرت اجرایی در دولت را ندارند. اما، اولاً، خاتمی نه از محبوبیت اجتماعی اش جهت فراخوان مردم و نه از قدرت مقامش به عنوان رییس قوه مجریه، در جهت اهرمی برای به کرسی نشاندن و نهادینه کردن همان دیالوگ مداری نتوانست سودی ببرد و مخالفانش به راحتی اگر نه هر دو را،اما حد اقل امکانات مدیریتی اش را خنثی کردند. آقایان موسوی و کروبی اما ، گرچه تمام تکیهء سیاسی شان را بر هواداران بی شمار خود دارند، باز هم بعید است که بتوانند به مقصود برسند و این نه به دلیل عقب نشینی طرفدارانشان است و نه عدم پافشاری خودشان بر مواضعی که از ابتدا بدان مقیّد و متوصل شدند.

داریم به بن مایهء این بحث نزدیک می شویم. معترضان هر چند هم پر تعداد، اگر یکپارچه عمل نکنند تنها انرژی خود را به هدر می دهند. حجم عظیمی از آب را می مانند که در یک چهار دیواری محصور است و یک باره و ناگهانی دیواره هایش فرو بریزد. موانع کوچک سر راه را ممکن است برچیند، اما به سرعت از خروش می افتد،شاخه شاخه می شود و تنها ردّی آن هم برای زمان کوتاهی از خود برجا می گذارد. همان حجم اگرجهت دار و تنها از یک مسیر خارج شود، پر قدرت تر و مداوم تر می شود و موانع سر راهش یا باید از مسیرش خارج شوند و یا تخریب می شوند. و این درست عمده ترین کم بودیست که در جنبش مردمی ایران به چشم می خورد.

نباید از یادمان برود که زمزمهء امکان تقلبی گسترده، از همان ابتدای کار از سوی آقایان کاندیداها به گوش می رسید. و البته باید پذیرفت که تصمیم ایستادگی بر سر مواضع، به یک باره و برخواسته از احساسات ناگهانی آقایان موسوی و کروبی گرفته نشده. و اگر این مطلب را بپذیریم، آن وقت این سوال بزرگ به ذهن میرسد که ایشان چه برنامهء مشخصی را برای به اجرایی رساندن آن موضع گیری و استفادهء بهینه از طرفداران خود طرح ریزی کردند؟ حقیقت این است که در ظاهر، اگر برنامه ای هم بوده، جبههء مخالف به خوبی آن را خنثی کرده؛ چرا که هیچ اثر کاربری از آن دیده نمی شود و اگر احساس مسئولیت خود مردم نبود، همین اعتراضات پراکندهء فعلی هم دیده نمی شد. زشت روترین واقعیت، برای حاکمیت از یک دیدگاه، و برای معترضان از دیدگاهی دیگر، این است، که هنوز این احساس خشم، در مردم زنده است و آنان به همان کیفیت سابق حاضرند که نقش خود را به حد کمال در جهت احقاق حقشان بازی کنند. پس چرا به گونه ایست که اکنون است؟ چرا دستی برای برداشت این نیروی عظیم نیست؟ و چرا های بسیار دیگری که در ذهن جرقه می زند.

همان گونه که در بالا اشاره شد، شاید پاسخ بسیاری از این پرسش ها در این واقعیت نهفته باشد، که معترضان از لحاظ تشکلی، ارایهء خطوط عملیاتی، هماهنگی و حتی اطلاع رسانی در نقطهء مقابل عوامل سرکوب گرشان قرار دارند. تنها مزیت مردم سوای حقانیت درخواستشان، در تعداد افراد و گسترده گی مکانی آنهاست. عوامل سرکوب با دستگیری های گسترده، اگر تشکلاتی حزبی هم وجود داشت، به راحتی فلج کردند، چه قالباً این احزاب، هرگز از پوستهء مرکزی خود به آن نوع که در کشورهای دمکراتیک وجود دارد خارج نشدند و در جامعه ریشه ندواندند. رهبران مردم و یا ساده تر بگوییم راس هرم جنبش اعتراضی نیز با محدودیت های شدید مواجه اند. همان اندک راه کارهایی را هم که ارایه میدهند، باید از جانب خود مردم به گوش مردم برسد که در این روش به دلایلی چون: عدم موثق بودن منبع، احتمال دستکاری و حتی وارو نمایی خبر، یک پارچه نبودن بیان این اخبار از تمام منابع و مسایلی از این دست، عملاً در نهایت تنها می تواند تاثیرگذار بر گروه بسیار اندکی باشد؛ شاید همان ها که به هر حال دست از نمایش اعتراض خود بر نداشته اند. در خارج از مرزهای ایران اما، جایی که می شد به گواه تاریخ بهترین و آزادانه ترین نوع رهبری جامعه را به انجام رساند؛ باز هم نه تشکلی از نیروهای شناخته شدهء طیفی که در حال حاضر علم مدیریت جنبش را بر دوش دارند وجود دارد و نه حتی سخنگویی که از جانب آقای موسوی در برون مرز انتخاب شد، در مشخصه های این طیف( آن گونه که باید) می گنجد. گرچه آقای مخملباف هنرمندی دگراندیش و شناخته شده در سطح جهانی است، اما از لحاظ سیاسی فاقد آن بار و مرکزیتی است که بتواند جبران محدودیت های آقای موسوی را بکند.

ازسوی دیگر آقایانی همچون کدیورو مهاجرانی که کمابیش در قالب مذکور جای میگیرند، تنها به نقد و برسی وقایع بسنده کرده اند. و عملاً منبعی برای رجوع نمی باشند. تنها کسی که متوجه موقعیت و شاید مسئولیت خود در این جمع شده آقای سازگارا است. که او هم از یک سو با مشکلات فراوان برای ارتباط با مردم مواجه است و از سویی از جانب آقای موسوی به مردم معرفی نشده است. و اما ادامه این وضع به تنها کسانی که سود می رساند، جبههء سرکوب است.

آقای موسوی، یا باید بنشینند و شاهد تبدیل خاکستر شدن این شعلهء برخاسته از متن مردم باشند، و یا تا زمانی باقیست و شوری در بین ، کسی را حتی اگر شده به عنوان سخنگوی رسمی خود، برگزینند. کسی که این بار به جای جامعهء هنرمندان، از میان سیاسیون با سابقهء مشخص انتخاب شده باشد. کسی که پس از ارجاع مسئولیت، دستش برای تشکیل یک تشکل یکپارچه و همگن باز شود. کسی که بتواند برای مردم و دیگر دسته های سیاسی متفرق خط و مشی ثابت و علمی تعیین کند. کسی که با دسترسی به امکان بیان باز حقایق، بتواند لایه‌های دیگر طبقات مردم را به جبههء اصلاحات بکشاند.

در این راستا هر دقیقه تاخیر می تواند به قیمت باز نویسی تاریخ کشورمان بی انجامد. امید است جناب موسوی هم به این مهم واقف باشند.

پایان.

ادامهء مطلب-b