‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله، تحقیقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله، تحقیقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۱۱/۰۵

آقای بهنود، در این خصوص چه پاسخی دارید؟


پس از دو سال که عملا هیچ مطلبی در این صفحه ننوشته‏ام، حالا احساس چندان خوبی ندارم که از نو نویسی را با گلایه از یک شخص معیین شروع کنم. اما از جهتی هم نمی‏شود از کنار مسئله به آسانی گذشت.
موضوع بر سر نوشتار جدید آقای مسعود بهنود در سایت بی‏بی‏سی، به مورخ شنبه 14 ژانویه بر می‏گردد با سر فصل : " ایرج گرگین، چهره‏ای از سال‏های خوش".
در این مقاله که بهنود به یاد همکار تازه درگذشته خود می‏نویسد، به ناچار توضیحاتی‏ هم از روزگار نابسامان اول انقلاب و شرحی بر نامرادی‏های آقای گرگین می‏آورد. تا اینجای مسئله هیچ ایرادی هم نیست، اما در همین مقاله می‏رسیم به این خطوط: "در یکی از گزارش‌های به دست آمده و منتشر شده ساواک، تحلیلگران اطلاعاتی با نام بردن از محمود جعفریان معاون سیاسی، پرویز نیکخواه مدیر خبرگزاری جام جم، تورج فرازمند و ایرج گرگین مدیران شبکه ها، و فریدون مکانیک معاون فنی سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران نتیجه گیری کرده بود که این سازمان در تصرف چپ‌های سابق و مخالفان بالقوه نظام سلطنتی است. حضور رضا قطبی به عنوان یک ملی گرا در زمان خود موج شکن این فشار‌ها بود، اما بعد از سقوط نظام پادشاهی به نظر می‌رسد پادشاه و جمعی از هوادارانش، آن تحلیل اطلاعاتی را پذیرفتند." و در چند سطر پایین‏تر برای نشان دادن جو آشفته و اعدام‏های بی‏حساب آن روزها و مظلومیت اعدام شده‏گان می‏آورد: "صدای تیرباران محمود جعفریان و پرویز نیکخواه که در گوش شهر پیچید، گرگین را بی تاب کرده بود. اما ماند تا آشکار شد که امکان پخش نوارهایش هم وجود ندارد. خطر هم در زده بود. در ۴۵ سالگی مجبور شد از آن چه بدان عشق می‌ورزید، از رویاها و آرزوهایش دور شود. تا آن زمان هرگز به معیشت نیندیشیده بود. وقت خروج از وطن یک ورقه داشت که بازرسان انقلابی نوشته بودند که هیچ نکته منفی در کارنامه مدیریت وی نیست، نه مالی نه سیاسی. هیچ شاکی نداشت. اما مگر جعفریان و نیکخواه جز این بودند که دادگاه انقلابی به ریاست شیخ صادق خلخالی، به استناد شایعات و غیبت‌ها و توهم برایشان حکم اعدام صادر کرد."
به نظر می‏آید در این نوشته هیچ مشکلی نیست به جز آنکه یا آقای بهنود دچار ضعف حافظه شده‏اند و یا آقایانی که با ایشان در آن روزها همکار بوده و خاطرات آن روزها را اتفاقا بسیار پیش از این مرقوم کرده‏اند، ایشان را با دروغی بزرگ متهم می‏کنند.
در وب نوشته‏ای از آقای ایرج مصداقی در باره مسعود بهنود، از قول کتاب "یاس و داس" آقای فرج سرکوهی درباره این واقعه این طور می‏خوانیم :" بهنود در دوران پهلوی وقتی ورق برگشت اولین کسی بود که علیه ولی‌نعمت‌های خود اعلام جرم کرد. او که پیشتر جزو تیمی بود که به امیرعباس هویدا مشاورت می‌داد و از نزدیکان محمود جعفریان و پرویز نیکخواه به شمار می‌رفت در روزهای سرنوشت‌ساز و حساس سال ۵۷ برای آن که خود را از اتهام سانسور و اعمال اختناق مبرا کند، علیه جعفریان و نیکخواه شکایت کرد. اگر نگاهی به سابقه‌ی این دو بیاندازیم دلیل این کار بهنود و تیزبینی‌‌ اش در تشخیص مسیر باد مشخص می‌شود. او این دو را هدف قرار داد، چرا که یکی سابقه‌ی توده‌ای و دیگری سازمان انقلابی (مائوئیستی) داشت. این دو در رژیم سلطنتی از هر کس دیگری آسیب‌پذیرتر بودند و حمله به آنها او را بیشتر به مقصود نزدیک می‌کرد. باید توجه داشت که بهنود حساب همه جای کار را می‌کند و بی‌گدار به آب نمی‌زند. این دو جزو اولین دسته‌هایی بودند که توسط دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شدند."

باید توجه داشت که "یاس و داس" فرج سرکوهی چاپ سال 1381 می‏باشد؛ یعنی حدودا 9 سال پیش از نوشته آقای بهنود در بی‏بی‏سی! این شکایت که آقای بهنود به بدخواهی و توهم بدخواهان نسبتشان می‏دهد، در کیهان آن سال‏های ایران تیتر شده است. مطلبی که ایشان نمی‏توانند به راحتی از آن گذشته تنها با اتکا به حافظه ضعیف هموطنان امیدوار به فراموشی آن باشند.
از قول آقای مصداقی در کیهان درباره شکایت آقای بهنود از نامبردگان این گونه آمده:"بهنود در اعلام جرم از این دو نفر به عنوان عوامل به وجود آوردن محیط ارعاب و خفگان در رادیو و تلویزیون و کسانی که باعث آزار و ایذاء نویسندگان و برنامه‌ سازان مردمی این سازمان شده‌اند اسم برده است. ... بهنود ضمن اشاره به مقدار زیادی نوار، نوشته و فیلم که در انبارهای رادیو تلویزیون جمع شده‌اند و یا به دور ریخته شده‌اند و حتا در میان آن‌ها مقدار زیادی مصاحبه و گفتار مقامات مملکتی هم وجود دارد،‌ اظهار داشت: جعفریان در طول این سال‌ها در سه کانال اصلی ارتباط با مردم (حزب رستاخیز به عنوان تنها حزب سیاسی کشور، رادیو تلویزیون ملی و خبرگزاری پارس) ریشه دوانیده بود و این امکان برای او به وجود آمده بود که علاوه بر این که هرچه دلش می‌خواهد بگوید و از تلویزیون پخش کند حتی اخبار ساختگی و مجعول را از طریق خبرگزاری پارس به عنوان اخبار رسمی کشور پخش کند". ( به عکس بریده روزنامه کیهان در بالا رجوع کنید).
مطلب بر سر این است که ایشان به عنوان یک خبرنگار منتقد قلم می‏زنند و چنانچه نقاط سیاهی در پرونده کاری خود دارند، یا باید از خود به صورتی مستدل دفاع کنند و یا اگر عمل ایشان خلاف عرف و ناصالح بوده به آن اعتراف مشخص نمایند. چنانچه خون آن دو نفر به قول خود آقای بهنود بیهوده ریخته شده و اتفاقا این خونریزی به دلیل شکایت ایشان بوده، کمترین کاری که از ایشان توقع می‏رود آن است که پس از اعتراف به اشتباه خود از خانواده آن آقایان پوزش خواسته طلب بخشش کند. به غیر از این تکلیف خوانندگان مطالب ایشان چه خواهد بود؟ غیر از این است که تا آن روز تمامی حرف و سخن ایشان غیر قابل اعتماد خواهد بود؟


پ.ن: در زمان نوشتن مطلب فوق، منابع لازم را در دست نداشتم و به همین دلیل یک مورد را به عمد و برای جلوگیری از پیشداوری غیر مسئولانه از قلم انداختم. اکنون اما، منبع لازم را در اختیار دارم و باید آن مورد را اضافه کنم تا از لحاظ مطالعاتی، متنی مناسب‏تر در اختیار داشته باشیم.
- آقای بهنود پیش از این نیز در سال 1369، یعنی 12 سال پس از آن شکایت، نام آقایان جعفریان و نیکخواه را در کتاب خود " از سید ضیاء تا بختیار" می‏آورد. شرح کلمه به کلمه آن چنین است: "محمود جعفریان، پرویز نیکخواه و شجاع الدین شفا، جدا از هم متنی را می نوشتند که می بایست فرمان آتش جنگی باشد که رژیم درصدد بود برپا کند. متنهای تهیه شده آن سه تن را شاه خود ویراستاری کرد. از ترکیب آنها با هم مقاله ای فراهم آمد که می بایست در روزنامه عصر، آن را چاپ کنند."  منظور همان مقاله جنجال آفرین "استعمار سرخ وسیاه" است. این مطلب چنان به متصدیان کیهان شریعتمداری شیرین آمده که از آن در مقاله‏ای با عنوان " چرا نام جعفریان به زبان‏ها افتاد" به عنوان سند استفاده می‏کند؛ البته بعلاوه پردازش‏های مخصوص کیهان. مقاله از این جهت خواندنی‏ است. (کیهان، شماره 19281، مورخ 30/10/1387).


-پس نتیجه چنین است:
 شکایت از آقایان جعفریان و نیکخواه به ترتیبی که توضیح داده شد، مهرماه 1357.
متهم کردن این آقایان در نوشتن مقاله "استعمار سرخ و سیاه" و وارد کردن این اتهام به ادبیات تاریخ معاصر ایران،سال1369.
ادعای اعدام آقایان جعفریان و نیکخواه بر اساس شایعات، غیبت‏ها و توهم، سال 1390. 

_________
منابع:
-داس و یاس، فرج سرکوهی،1381
-وبلاگ ایرج مصداقی:
http://irajmesdaghi.com/page1.php?id=163
-"از سید ضیاء تا بختیار"، مسعود بهنود، 1369، جاویدان، تهران.
ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۱۰/۰۹

عاشورایی کهنه،تعزیه ای نوین


عاشورا و بوی خونین آن که به گونه ای سنتی و در جریانی چند صد ساله در باور های خوداگاه و حتی ناخوداگاه ما رسوب کرده،چه ما خود را وابسته به این فرهنگ مذهبی بدانیم و چه جز آن،خود به خود، روزی است در تقویم هر ساله ما که مردم این کشور هیچ نمیبینند جز صحنه ای کاملا" سه بعدی و مشخصا"زنده و رنگی از لحظاتی از تاریخ که با خونریزی و خشونت در حافظه آنها حکاکی شده است.

در چنین شرایطی هیچ تعجب ندارد که جنبشی دوری جسته از خشونت با جرقه ای از سوی اهرم های اجرائی کودتاگران،صحنه های سینه زنی،زنجیر زنی و یا قمه بر سر زدن را به گونه ای دیگر از خود بروز دهند و رفتار های تعزیه گونه ای را پدید آورند؛که از یک سو خود را در لشگرستمدیده و حق به جانب حسینی مجسم کنندودر مقابل نیروهای دولتی را ,عمال امویان ظالم .
این تخیل آئینی که به سهولت و آنا" در جامعه شیعه پرورده ایرانی، قابلیت پیدایش را دارد با توجه به شعار های جنبش از ابتدای پیدایش آن که خود را مظلوم و حسینی وار مفروض داشته و با در نظر گرفتن جوانی و الزاما" انفعالی بودن مجریانش بیشتر از هر چیز رفتاری آنچنانی را قابل انسجام میکند .
نکته در اینجاست که آیا حاکمان جمهوری اسلامی که در واقع حافظان و مروجان این فرهنگ سرخ بوده و هستند آیا دانسته و با برنامه ای از پیش محاسبه شده خیل مردم را به آن سویی کشیدند که شد و یا کل اتفاقات ماحصل بی احتیاطی انتخاب مهره های بازی صفحه سیاست گردانی مردان صاحب تصمیم در رأس هرم قدرت بود؟ و آیادر هر صورت مردم ایران میتوانند با گذشتن تقویمی این روز و جادوئی که این تئاتر ذهنی بر مخیلشان داشته قدمی وا پس گذاشته بر هیجانات خود مستولی شوند؟
چه، به نظر میاید خشونت،در نهایت،برای هر که سودی داشته باشد، آن،البته مردم جویای اصلاحات و قانونمندی ایران نخواهد بود.
ادامهء مطلب-b

۱۳۸۸/۰۷/۱۲

گاندی و نیروی راستی( به بهانهء یکصد و چهلمین سالروز تولد ماهاتما)

شما یک گاندی به آفریقای جنوبی فرستادید و ما یک ماهاتما برایتان پس فرستادیم.
-بخشی از سخنرانی نلسون ماندلا در هندوستان-


موهانداس کارامچاند گاندی ( Mohandas Gramchand Gandhi )، که توسط هم میهنان خود و شاید تمام جهان و البته به حق "ماهاتما" ( روح بزرگ ) لقب داده شده است، در دوم اکتبر سال 1869 و در شهر پوربندر(Porbandar) هندوستان زاده شد. وی یکی از معدود انسانهایی است که از بسیاری زوایا و با داشتن تمامی نواقص و مزّیات انسانی،اگر چنین کلمه ای در اصل واژه درست باشد، لیاقت لقب مقدس را داراست. زندگی او، همانند بسیاری از هم عصرانش، با اهدافی شخصی، چون راهیابی به سطوح بالای جامعه از طریق گذراندن دانشگاه و دستیابی به شغلی آبرومند و دارای وجه اجتماعی شروع شد.موهانداس وکیل در آفریقای جنوبی اما سری اتفاقاتی که زنجیروار در زندگی او رخ داد و با توجه به روحیهء فاخرش، او را به سمتی راند که نه تنها آن اهداف را برای همیشه به کناری نهاد، بلکه برای احقاق آمال والای خود، دست از امیال دنیوی به طور کلی شست و به جز احقاق راستی، به همه چیز دیگراین جهان پشت کرد.
پس از آنکه پدرش، که در دربار یکی از چند صد دربار ملوک الطوایفی هند، شغل صدارت را داشت، پیش از پایان تحصیلات مقدماتی او فوت شد، او که تنها 13 سال داشت با دختری به نام کاستوربا(Kasturba ) که از اوهم کم سن و سال تر بود، ازدواج کرد. در سال 1888 به قصد تحصیل وکالت، عازم انگلستان شد. گاندی در جوانی هندوی مذهبی ای نبود، اما بنا بر قولی که به مادرش داده بود، از الکل، گوشت و زن، پرهیز میکرد. در آن سالها، لندن دارای بیش از 30 رستوران مخصوص گیاهخواران بود که بنا بر وضعیت اجتماعی آن دوران در واقع محل تجمع گروهی دگر اندیش بود. گروهی که با الهام از مذاهب گوناگون، اعتقاد به عدم خشونت رفتاری و اصالت انسان داشتند. ناگفته پیداست که آشنایی گاندی با این جمعیت تاثیر ژرفی بر اعتقادات او نهاد؛ به خصوص که وی با آشنایی این اندیشه بود که متوجه ریشهء مذهبی هندوی خود شد. با اینکه وی پس از تحصیل، توانست در دادگاه انگلستان به عنوان وکیل، پذیرفته شود- توفیقی که نسیب همهء وکلا نمی شد و نمی شود- به سال 1891 انگلستان و شغل پیشنهادی را رها و رو به سمت وطن کرد.
در وطن اما توفیق چندانی نیافت. هنگامی که پروندهء برادر خود را در مقابل دولت انگلیسی محلی به عهده گرفت، به سرعت توسط نمایندهء دولتی مورد اعتراض قرار گرفت؛ او که خود را مسلح به دانش حقوقی انگلستان میدید، دست از اصرار در حقانیت خود نکشید تا آنکه نهایتاً وی را از دادگاه بیرون انداختند. تحقیری که موقعیت اجتماعی و سیاسی گاندی جوان را در وطن خویش به مخاطره کشید. نتیجه آنکه، هنگامی که پیشنهاد شغل یک سالهء مشاور حقوقی، از جانب تاجری هندی تبار در آفریقای جنوبی را دریافت کرد، از سر میل یا اجبار، پس از یک سال بیکاری در هند، پذیرفت و برگی نوین را در زندگی خود و تاریخ معاصر جهان ورق زد.
در آن روزگار هندی تباران آفریقای جنوبی از دو گروه تشکیل میشدند: کارگرانی که یا به بیگاری یا به بردگی به آن کشور منتقل شده بودند و تاجرانی، اکثراً مسلمان مذهب، که در پی موقعیتی اقتصادی به آن سامان کشیده شده بودند. دادا عبدالله ( Dada Abdulla)، کارفرمای جدید گاندی، یکی ازاین تجار بود. در این روزگار موهانداس به روش غربی ها کت و شلوار می پوشید اما نشانهء هندی بودن خود را با بر سر گذاشتن عمامه ای مختصر و من در آوردی، به نمایش میگذاشت.گاندی و اعضای کلوپ گیاهخواران لندن نمایه ای که در اولین جلسهء دادگاه آن کشور، رئیس دادگاهش را خوش نیامد و از گاندی خواستند تا عمامه اش را بردارد. البته او این کار را نکرد و همین رفتار او دادای تاجر را خوش آمد و موهاندس را به عنوان وکیل صنف تجار هندی برگزید و با یک بلیط درجه یک قطار روانهء دیوان دولتی درترانسیوال (Transvaal) کرد. در میانهء راه و به دلیل اعتراض اروپاییان هم قطارش، از و خواسته شد که به واگن درجه سه نقل مکان کند و هنگامی که با داشتن بلیط درجه یک، صندلی آن واگن را حق خود میدانست، وی را در ایستگاه پیترماریتزبرگ (Pietermaritzburg ) از قطار بیرون انداختند. در این ایستگاه و در میانهء ناکجا آباد بود که گاندی تا صبح هنگام فرصت داشت تا در سرمای نفس گیر شب به نقطهء عطفی در اعقتاداتش برسد: رسیدن به تئوری "جان سپاری برای حقیقت" و یا در کلمهء خود، ساتیاگراها (Satyagraha )[این کلمه از دو بخش "ساتیا"، به معنی راستی و حقیقت و "گراها"، به معنای قدرت و توان ساخته شده است]، در همین مکان که امروزه به گونه ای مکان مقدس برای پیروان گاندی درآمده، برای او مسجل شد.
اولین باری که گاندی به عنوان رهبر جنبش هندیان آن دیار انجام وظیفه کرد، گرچه معتقد به ساتیاگراها بود، اما هنوز به استقامت سالهای آینده اش نرسیده بود. هنگامی که دستگاه دولتی خصوصاً سفید پوست، از آسیایی های آن دیار خواستند تا برای ثبت کارت شناسایی همراه با اثر انگشت به مراکز مربوطه مراجعه کنند، به شخصیت انسان باور گاندی خوش نیامد و با گفتن اینکه گرفتن اثر انگشت مختص بزهکاران و جانیان است، با این عمل مخالفت کرد. مقاومتی که در هنگام پایان مهلت ثبت نام چنان موفقیت آمیز بود که از جمع بیش از نیم میلیون هندی ساکن آفریقای جنوبی تنها اندکی بیش از پانصدنفر نام نویسی کرده بودند. البته این نتیجه اروپاییان حاکم که هندیان را با صفت عام کولی ( coolie بر وزن لولی؛ به معنای باربر یا حمال است) مینامیدند، بسیار بر انگیخت و گاندی و حدود 2000 نفر از یارانش برای بار اول روانهء زندان شدند. کم تجربگی ، فی الواقع نمایندگی او از یک قشر خاص ( تجار )
و نهایتاً شرایط بد زندان و زندان بانها، به زودی گاندی را به پذیرش شرایط آزادی وا داشت. شرایطی که طی آن حاکمیت در ازای دست برداشتن مردم از اعتراض، ثبت نام و انگشت نگاری را دلبخواهی اعلام می کرد. بسیاری، از عقب نشینی گاندی آزرده شدند و حس کردند که تمام آن زحمات را برای هیچ تحمل نموده اند.موهانداس نوجوان تنها پس از این تجربه بود که به پیشنهاد دوست و همبنداش، دامنهء رهبری خود را تعمیم داد و به عنوان نمایندهء همهء هندیان، بلکه همهء آسیایی های آن کشور به احقاق حقوق نادیده شدهء مردم کمر بست. تا سال 1915 که گاندی به وطن خویش بازگشت و در یک دورهء بیست ساله، او تقریباً تمامی خواسته های پیروانش در آفریقا را با توسل به تشویق مردم به کم کاری، اعتصاب و یا عدم رعایت قوانین تبعیض آمیز، از حکومت استرداد کرد. ( برای اطلاع کامل از زندگی و اقدامات او تا این دوره، کتاب "ساتیاگراها در آفریقای جنوبی" به قلم خودش، بهترین منبع است).
زندگی ماهاتما گاندی، در واقع به تجربهء چگونگی بهتر اجرا کردن ساتیاگراها بر اساس تفهیم اصل درهم تنیدگی روابط همگان در جامعه و حقوق انسانی، گذشت . به قول خود او:" آزادی، آزادی نیست، مگر هنگامی که دیگر نتوانی تقسیمش کنی"؛ به تعبیری دیگر، برابری مطلق افراد جامعه. بر همین اساس چند سال پایانی عمر او را از بهترین و پربارترین آنان میدانند.
گاندی پس از ورود به زادگاهش، هندوستان، چندان ناشناخته نبود. او که پند ناصح سیاسی خود،گوخال(Gopal Krishna Gokhale) را رهنما قرار داده بود، به زودی موقعیت خود را در جامعهء هندوستان تثبیت کرد[گوخال اعتقاد به دو اصل داشت: اجتناب از خشونت و تصحیح قوانین جاری]. از همان بدو ورود به هندوستان، وی درگیر یک سری کنش های اجتماعی شد که در نهایت برای او سمتی چون میانجی گر و راهنما در میان مردم به ارمغان آورد. همزمان مخالفتش با احکام نابرابر قانون اساسی، در میان سیاسیون به همان اندازه با ارزش جلوه کرد. این ها در کنار هم، باعث شد که سرشناس ترین نویسندهء هند، تاگور( Rabindranath Tagore)، او را با لقب ماهاتما (روح بزرگ) بخواند و وی را قدمی پیشتر به سوی پدر ملت هند شدن براند.
ادامه دارد....



ادامهء مطلب-b